|
هوس خاموش تنها چیزی که آرومم میکنه مرگه ((نمیخوام زنده باشم)) خدایا منو با دستای خودت ببر
| ||
|
emruz delam kheily gerefte amma khodaro shokrbazi az adama hastan man mitonam beheshon tekye konam
[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 11:0 AM ] [ پریا ]
کوصداقت [ پنجشنبه نهم دی 1389 ] [ 9:29 PM ] [ پریا ]
تو هم ترک، منم ترک
اینم یه درد مشترک تو قصه دار،من قصه دار پس واسه چی بیاد بهار؟ تو بی چراغ،من بی چراغ کی بگیره از ما سراغ؟ تو هم غریب،منم غریب عشقا چی بود؟یعنی فریب؟ تو بارونی،من بارونی پس کجا رفت مهربونی؟ من تشنگی،تو تشنگی ای کاش نمیگذشت بچگی من در به در، تو در به در میای با هم بریم سفر؟ من اعتماد،تو اعتماد عشق و چرا دادیم به باد؟ تو بی صدا، من بی صدا پس چی شد اونهمه دعا؟ من بی گناه،تو بی گناه یعنی همش بود اشتباه؟ تو خستگی،من خستگی پس چیه معنیش زندگی؟ من که رها،تو که رها فقط بگو بریم کجا؟ من که محال،تو که محال چی بود دوست دارم؟خیال؟ من پر راز،تو پر راز اما نداریم اعتراض من فاجعه،تو فاجعه چی کار کنیم با شایعه؟ من یه کتاب،تو یه کتاب کاش نکشیم اینقد عذاب من خاطره،تو خاطره بمون تا یادمون نره [ پنجشنبه نهم دی 1389 ] [ 9:26 PM ] [ پریا ]
دوستم داشته باش ، هـمانـگونه که من دوستـت دارم بگذار فاصله من و تو کمتر از آنی باشد : که می خواهـیـم و نمی توانـیـم که می توانـیــم و نمی گـذارنــد ! بگذار میان من و تو فاصله ای نـمـانــد... نه به خاطر خودت ، و نه به خاطر من ! به خاطر این عـشـق دوسـتـم داشـتـه باش کنون خاموش خاموشم
که می دانم: - من از یادت فراموشم! *** تمام روزها یادت همه شب ها به رویایت دلم خوش بود! ندانستی نفهمیدی که مهرم پاک و بی غش بود! *** زهی باطل خیالاتم! خیالاتی که بی رنگ است چه می دانی؟ دلم تنگ است ... دلم تنگ است ...
[ پنجشنبه نهم دی 1389 ] [ 9:20 PM ] [ پریا ]
[ پنجشنبه نهم دی 1389 ] [ 9:15 PM ] [ پریا ]
من به تو خندیدم چون که میدانستم تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی و نمیدانستی باغبان باغچه ی همسایه... پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده، پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم... بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت برو... چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را... و من رفتم وهنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت....
[ پنجشنبه نهم دی 1389 ] [ 9:5 PM ] [ پریا ]
یاد دارم یك غروب سرد سرد "دوره گردم كهنه قالی می خرم گر نداری كوزه خالی می خرم اشك در چشمان بابا حلقه بست اول سال است و نان در سفره نیست بوی نون تازه هوش از ما ربود چهره اش دیدم كه لك برداشته سوختم دیدم كه بابا پیر بود مشكل ما درد نان تنها نبود باز آواز درشت دوره گرد "دوره گردم كهنه قالی می خرم خواهرم بی روسری بیرون دوید [ پنجشنبه نهم دی 1389 ] [ 9:4 PM ] [ پریا ]
[ پنجشنبه نهم دی 1389 ] [ 9:2 PM ] [ پریا ]
خيانت کرده ام .... آری و بر عشق تو می خندم دو چشمت را خودم امشب به روی خویش می بندم خيانت کرده ام .... آری نمی دانی و می گویم بدان راهی دگر بی تو برای عشق می جویم وفایم را ندیدی که خيانت را ببین حالا دل تنگم ندیدی که دل سنگم ببین اما ندیدی غرق احساسم ندیدی گریه هایم را خيانت کرده ام تا تو ببینی خنده هایم را خيانت کرده ام .... آری چه خشنودم که می دانی مکن اندیشه باطل که قلبم را بسوزانی [ سه شنبه سی ام آذر 1389 ] [ 11:46 PM ] [ پریا ]
در نزن که بازه در واسه حرفای تازه تر سواره کلمات بشیم کم کم اگه پایه ای بشین ترکم دربست بریم به مرکز كه مرهم بدیم به هر زخم ِ هر کس ، که سیره از درد پس حرکت به زیر هم کف چپ و راست به هر در زدیم سبک رپ و راک رو از دست ندیم مثل برق و باد و از هر طریق درد و رنج ما رو هرکس ندید میدونی که کسی پشت ما نیست واسه دستگیریم مژدگانیست پس میشه رشد ما ریسک ولی اینا مانع رشد ما نیست مغزم سراسر ، فکر نو نبضم هماهنگ با مترونوم و تو میبینی دستم مـیکروفون ُ خـُب میخونم این ُ رو ریتم تندو هــُــ ایـــنه صلاحه دستم و میاد از سینه صدای خستم وقتشه همه با هم یکی بشیم ، حرف قلب ُ راحت بگیم [ یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ] [ 10:27 PM ] [ پریا ]
حالا که امید بودن تو در کنارم داره میمیره منم و گریه ممتد نصف شب و دوباره دلم میگیره حالا که نیستی و بغض گلوموگرفته چجوری بشکنمش بیا و ببین دقیقه هایی که نیستی اونقده دلگیره که داره از غصه میمیره عذابم میده این جای خالی زجرم میده این خاطراتو فکرم بی تو داغون و خسته ست کاش بره از یادم اون صداتو عذابم میده این جای خالی زجرم میده این خاطراتو فکرم بی تو داغون و خسته ست کاش بره از یادم اون صداتو عذابم میده منم و این جای خالی که بی تو هیچ وقت پر نمیشه منم و این عکس کهنه که از گریم دلخور نمیشه منم و این حال و روزی که بی تو تعریفی نداره منم و این جسم تو خالی که بی تو هی کم میاره عذابم میده این جای خالی زجرم میده این خاطراتو فکرم بی تو داغون و خسته ست کاش بره از یادم اون صداتو عذابم میده این جای خالی زجرم میده این خاطراتو فکرم بی تو داغون و خسته ست کاش بره از یادم اون صداتو عذابم میده تا خوابتو میبینم می گم شاید وقتش رسیده بی خوابی می شینه توی چشمام محلت نمیده،نه دوباره نیستی تو شعرام حرفی واسه گفتن ندارم دوباره نیستی و بغض گلومو میگیره باز کم میارم حالا که امید بودن تو در کنارم داره میمیره منم و گریه ممتد نصف شب و دوباره دلم میگیره حالا که نیستی و بغض گلومو میگیره چجوری بشکنمش یا و ببین دقیقه هایی که نیستی اونقده دلگیره که داره از غصه میمیره عذابم میده این جای خالی زجرم میده این خاطراتو فکرم بی تو داغون و خسته ست کاش بره از یادم اون صداتو عذابم میده این جای خالی زجرم میده این خاطراتو فکرم بی تو داغون و خسته ست کاش بره از یادم اون صداتو عذابم میده [ یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ] [ 10:26 PM ] [ پریا ]
دیوونت بودم و قدرمو ندونستی چشماتو رو دل عاشق من بستی دل به غریبه دادی و افتادی از چشمم بعد تو مثه تو منم بذار بشم دیگه نمی خوام ببینم تو رو واسه یه لحظه هر چند دوریه تو واسم خیلی سخته اما حالا واسم فرقی نداره با تو زندگی بی تو برام بیشتر می صرفه نگاه کردی و پیغوم دادی پشت سر هم آره هنوزم بد میگی تو پشت سر من به همه گفتی عشقم اونو کشته خره نه؟ خیلی آتو الان دادن آمارو دستم که قصد تو فقط بوده آمار و اذیت دیگه نمی خوام بشنوم صدای تو رو من زندگی می کنم از این به بعد به جای تو خودم منم همه ی دنیامو دادم به خاطر تو چون که دروغه که زندگیم فقط به خاطر تو شد می خوای بگی چرا داری میری؟بگو بگوشم چرا چون ندادم که لباس گرون بپوشم؟ می دونم بی دلیل نیستش که هستی تو خانوم اون پسر پول داشت و رفتی تو با اون می گفتی تو دلت باید اجارمو بدم به نفعمه که دلتو بذارم و برم چشماتو رو دل عاشق من بستی دل به غریبه دادی و افتادی از چشمم بعد تو مثه تو منم بذار بشم دیگه نمی خوام ببینم تو رو واسه یه لحظه هر چند دوریه تو واسم خیلی سخته اما حالا واسم فرقی نداره با تو زندگی بی تو برام بیشتر می صرفه بغض داشتم و نریخت اشکای چش من افعال شعر من همش تویی فقط نمی دونم یهو چی شد عوض شدی نخند به ریش من تو ، که پیش من تو دیگه جایی نداری برو از پیش من خب چون دیگه از تو من نفرت دارم قول میدم زود میره این عشق از یادم تو مال من بودی و من مال تو عشقم اگه عکسم تو قابه دیگه قابو بشکن به یاد تو تشنم من هنوزم عزیزم چون اون روزی که عاشق بودی من نبودم ندیدم تو مال من بودی هه منم فراموش کردم قبل از اونم نگو که بودیم در آغوش هر شب چشماتو رو دل عاشق من بستی دل به غریبه دادی و افتادی از چشمم بعد تو مثه تو منم بذار بشم دیگه نمی خوام ببینم تو رو واسه یه لحظه هر چند دوریه تو واسم خیلی سخته اما حالا واسم فرقی نداره با تو زندگی بی تو برام بیشتر می صرفه [ یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ] [ 10:24 PM ] [ پریا ]
چیه چیزی شده؟ چرا ساکتی؟ دوس داری من نباشم تا کنارت باشه کی؟ شنیدم از من دلسرد شدی به تازگی، شادی هاتو تقسیم می کنی با یکی دیگه که دوسش داری و تو روش حساسی دوس داری علایق خیلی شیک و وسواسی اینقده اونو میخوای که اگه با اون بودی و منو اتفاقی جایی دیدی نشناسی گفتمم غرورمم زیر پاهات بذار له بشه رفتی نذاشتی دوستیمون حتی به سال بکشه تو عین نداریا واسه تو هر کاری کردم و بی معرفت نیومد یه بار به چشت هر چی راجعبت فکر می کردم شد نقش بر آب آواره آمارت بد جور همه جا پخشه الآن کاری کردی که حتی زندگی سخت شه برام بگو بینم کی تو زندگیت پر نقشه الآن؟ اونم مث منه و تعصب داره رو تو؟ دوس داره همه جوره حفظ کنه آبروتو؟ مث من حاضره با دنیا هم عوض نکنه حتی، یه دونه از اون تار موتو؟ یا که برعکس نسبت به تو بی ارزشه؟ بگو چی کم گذاشتم واست این رسمشه؟ که جواب خوبیمو بدی با بدیات، مگه نمی گفتی فرق کردی با قدیمات… خاطراتو فراموش می کنم مو به موشو برو با هر کی که دلت می خواد رو به رو شو بدون دیگه واسه من مرده کسی که یه روزی با دنیا عوض نمی کردم یه دونه موشو چه خوش خیالم به فکر این که دوباره تو بهم زنگ میزنی شبا تا صبح بیدارم عیب نداره تو این شبا که واسه ما سخته خواب تو با خیال راحتت بگیر تخت بخواب نگران منم نباشو آروم یواش چشماتو ببند بودن از ما داغونتراش که حالا همه چی و سپردن به دست فراموشی خوب می دونم که حالا با کس دیگه هم آغوشی اینارو می بینم و می سازم بازم با غم تو اینو بدون یه روزی میگیره آهم دامنتو… آخه تا من یادمه تو با راحتی منو تنها گذاشتی تو اوج ناراحتی کاری کردی که به یه فکر خراب رسیدم فکر کثیفم و حتی تا خلاف کشیدم وقتی می دیدم نیستی اما یادت اینجاست وقتی نمی شد من و تو با هم ما بشیم باز… خاطراتو فراموش می کنم مو به موشو برو با هر کی که دلت می خواد رو به رو شو بدون دیگه واسه من مرده کسی که یه روزی با دنیا عوض نمی کردم یه دونه موشو هنوزم بوی عطرت چندتا دونه ی مشکی از اون موی لختت روی تخته… تختی که همیشه می شدی روش تو بغلم ولو تو که رفتی نمیشکوندی اقلاً دلو با زخم زبونت رسم زمونه اینه رابطه هایی که به هم وصله نمونه خیله خب دیگه همه چی بسه تمومه هرچی خدا بخواد همه چی دسته همونه ولی بدون تو هم یه کم نه آخرشی من ساده رو بگو ساختم با همه چیت نمی خوام سر صحبت الکی هی بی مورد وا شه اصلاً تو خوبی هر چی تو میگی باشه دیگه اسمتم تو زندگیم باشه نشه هر بلاییم سرم آوردی ناز شست بهتره اصلاً نمونیم با هم ما یه لحظه امیدوارم دل تو هم از من باشه خسته خاطراتو فراموش می کنم مو به موشو برو با هر کی که دلت می خواد رو به رو شو بدون دیگه واسه من مرده کسی که یه روزی با دنیا عوض نمی کردم یه دونه موشو [ یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ] [ 10:23 PM ] [ پریا ]
فقط با روزانه ۲۵۰۰ صاحب رایانه ولپ تاپ میشید فقط کافیه تماس بگیرید
[ یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ] [ 10:16 PM ] [ پریا ]
اگه کمربند نشونه مردونگی هست پس هیچ وقت با نامردی روی کسی بازش نکن
[ یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ] [ 10:14 PM ] [ پریا ]
هرکی لپ تاپ قسطی میخواد بیاد اینجا البته فقط تو ایران بهترین جنس ومارک وارزانترین قیمت ۰۷۱۱۲۳۳۰۷۷۱تماس بگیرید
[ یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ] [ 10:10 PM ] [ پریا ]
همه ی دنيا ... ديوار بود ديوارهاي سنگي ديوارهاي بلند دلتنگي و تو را ... ديدم و هزار پنچره بر روي من گشوده شد هر پنچره هزار فصل بود که مرا با آن سوي ديوار آشتي مي داد هر پنچره هزار خاطره بود که مرا با خودم آشتي مي داد تو رفتي ، و تمام دنيا دوباره ديوار شد اين بار ، خسته...در اين سوي ديوار نشسته ولي با بغض هزار خاطره از آن سوي ديوار ..... [ یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ] [ 10:3 PM ] [ پریا ]
من کودکانه می اندیشم
کودکانه عشق می ورزم و به کسی هم کاری ندارم کودکانه دوست دارم و با اسباب بازی ها دل خوشم خاک بازی را دوست دارم باد بادک را دوست دارم جنگیدن را دوست ندارم دوستی را دوست دارم دوستم محبوبم دوستی ام مرز نمی شناسد تنها نیستم تنهایی را نمی فهمم مگر می توانم تنها باشم ؟ مهربانی را می جویم کودکانه هم می جویم کودکی ام هنوز جوون است سادگی را می فهمم عشق را می فهمم اما کودکی را دوست دارم چه کنم ساده ام بادبادکم که به هوا رفت محبوب را مال خودم می دونم اسمون را و زمین را کودکی است خامم و نادانم کودکم کودکم محبوبم محبوبم [ جمعه چهاردهم آبان 1389 ] [ 7:0 PM ] [ پریا ]
[ جمعه چهاردهم آبان 1389 ] [ 7:0 PM ] [ پریا ]
فقط با روزانه 2500تومان صاحب رایانه شوید
[ پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 ] [ 8:59 PM ] [ پریا ]
[ پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 ] [ 8:53 PM ] [ پریا ]
سلام هرکی لب تاب یا کامپیوتر میخواد یا حتی قطعه ای خاص به این شماره تماس بگیره ۰۷۱۱۲۳۰۰۱۰۵یا۰۷۱۱۲۳۳۰۷۷۱هرکجای دنیا یاشید براتون میفرستیم البته فقطداخل ایران قسطی هم کار میکنن کارش عالیه شرکت ارشک رایانه پارس آقای رستمی یا خانم شیرازی
[ پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 ] [ 8:52 PM ] [ پریا ]
به نیمکتش نگاه میکنم ، پنج ردیف از من جلوتر ، چقدر موهای طلاییشو دوست دارم ، برمیگرده و نمره ی صدشو نشونم میده و میخنده ، چقد دوست دارم مال من باشه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ...روم نشد ! [ پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 ] [ 8:22 PM ] [ پریا ]
يه روز بهم گفت: مي خوام باهات دوست بشم.آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام.... بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه . منم خيلي تنهام.... يه روز ديگه بهم گفت: مي خوام تا ابد باهات بمونم. آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....
يه روز ديگه بهم گفت: مي خوام برم يه جاي دور.جايي که هيچ مزاحمي نباشه.
وقتي همه چيز حل شد تو هم بيا اونجا. آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه. منم خيلي تنهام.... يه روز تو نامه برام نوشت: من اينجا يه دوست پيدا کردم. آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام...
براش يه لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: آره ميدونم.فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....
يه روز ديگه تو نامه برام نوشت: من قراره با اين دوستم تا ابد زندگي کنم.
آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....
براش يه لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: آره ميدونم .فکر خوبيه . منم خيلي تنهام....
حالا ديگه اون تنها نيست و از اين بابت خوشحالم و
چيزي که بيشتر از اون خوشحالم ميکنه اينه که هنوز نميدونه که من خيلي خيلي تنهام.... [ پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 ] [ 8:21 PM ] [ پریا ]
چه روزگار خوبي بود روزاي خوب بچگي اون روزا كه حرفهاي عشق يرنگي بودو سادگي اون روزا كه دلخوشيمون چندتا مداد رنگي بود حيف كه چه زود تموم شدن چه روزاي قشنگي بود چه قصه هاي خوبي بود قصه هاي مادر بزرگ قصه شاه پريون قصه اون بره و گرگ ببين چه ساده گم شديم تو بازيهاي روزگار از اون روزاي بچگي حالا چي مونده يادگار
[ پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 ] [ 8:20 PM ] [ پریا ]
یه شب اومدي ساده و آروم . نشستيم با هم حرف زديم . از خودمون گفتيم از مشکلاتمون از دلتنگيهامون از تنهاييهامون [ پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 ] [ 8:19 PM ] [ پریا ]
با دلی ساده،ولی مالا مال از حسرت روی به درگاه تو می آورم
خدایا ... داده هایت را , نداده هایت را و گرفته هایت را دوست میدارم... [ پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 ] [ 8:18 PM ] [ پریا ]
چقدر سخته گل آرزوها تو تو باغچه ی کسی دیگه ببینی اونوقته که هزار بار در خودت میشکنی و میگی گل من باغچه ی نو مبارک
تو خیلی خوب بودی ،بهتر از اونچه که فکرشو بکنی ، خیلی خیلی خوب بودی ، بدت کردند
[ پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 ] [ 8:16 PM ] [ پریا ]
تا حالا شده
تا حالا شده از دوريش گريه کني بعد آخر کار به خودت بگي: براي چي اون همه گريه کردم آخه اون که بر نمي گرده
تا حالا شده اونقدر دلت گرفته باشه که با ديدن يه تصوير ناراحت کننده ، اشکت در بياد ؟ تا حالا شده ندوني براي چي الکي ناراحتي ، غمگيني ؟ تا حالا شده سعي کني به اون که خيلي دوستش داري بخواي بگي دوستت دارم ولي نتوني ؟ تا حالا شده اشک کسي رو در بياري ؟ يا کسي اشک تو رو در بياره ؟ تا حالا شده دلت به حال يه نفر بسوزه ولي بعدا بفهمي که الکي دلت به حالش سوخته بوده ؟ تا حالا شده اوني رو که خيلي دوستش داري ببيني که داري از دستش ميدي ؟ تا حالا شده کسي رو که يه عمر دوست داشتي بهت بگه دوستت ندارم ؟ تا حالا شده کسي رو که يه عمر دوستش داشتي و بهت گفته که دوستت نداره به راحتي ببخشي و براش آرزوي خوشبختي بکني ؟ تا حالا شده کسي رو با زبون نفرين کني ولي از ته قلب براش آرزوي خوشبختي بکني ؟ کسي که از اين آسمون بزرگ يه ستاره نداره و نخواهد داشت ؟ [ پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 ] [ 8:15 PM ] [ پریا ]
امشب دلم برا کسی تنگه که هر شب هر روز با من بود اون رفت منو تنها گذشت رفت داخل دفتر زندگانیم کاش آموزگار بودم و زندگانی رو به خودم می آموختم نمیدانم چرا باید در آتیشی بسوزم که سوختنش نه تنها عذابم نمیدهد بلکه هر لحظه عاشق به سوختنم می کند نمیدانم ولی کاش می دانستم چرا تنهایی و مجازت برای کسی صادر مشود که هرگز در خیال خود به تنهای فکر نمی کرد این آتیش مرا به مردابی می کشد که در نا کجا گاهش هرشب به پرستش نشستم
هی فلانی زندگی شاید همین باشد
ولی افسوس که سرگردان و تنها در میان سکوت مبهم خیال بر دیوار خاطرات خوش دیروز تکیه زده ام ... و بر روزهای پر احساس گذشته حسرت می خورم ...
روزهایی که در کوچه باغ عشق شروع شد و در خزان جدایی به پایان رسید ... دیرگاهیست که قفل پنجره امید را در کوره راههای امیدهای ناتمام دلم جا گذاشته ام ... چقدر تلخ بود لحظه وداع در میان اشک و آه برای قلبی که شاید هرگز نفهمید چقدر دوستش دارم [ پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 ] [ 8:14 PM ] [ پریا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||